تبليغاتX
عروسک خدای مهربون و خاطرات!

پایان......

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 23:13 توسط ღ♥ღ! عروسک خدا!ღ♥ღ |


اولین بار جایی پیدات کردم که حالا منو اونو تنها گذاشتی...

من و تو و سکوت و بغض و...تابستونو...یادته نگارم؟
برم امام رضا بگم ...؟بگم؟؟
این سه نقطه هاو..دل گرفتمون از زمونه و...بی تابیمون چی؟
مهربونیاتو..؟سنگ  صبورم شدی و...؟
صدای حرفامونو از سکوت هم میشنیدیم و..؟؟یادته؟

کی جرات کرده دل نگاره منو..؟؟

دعا میکنم به بهترینها برسی

نگارم؟؟بی خدا حافظی؟ حتی با هاجرت..؟
.خوب نیست اشکام بیانو نباشی پیشما...زود بیا...دلم واست...


اینجا این طوری میمونه تا خودت بیای و جواب یادگاری دوستای ماهتو بدی
میخواستم بگم هیچ وقت نبودت عادت نمیشه

هاجر

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 20:40 توسط ღ♥ღ! عروسک خدا!ღ♥ღ


 

 ممنونم ازت خدا..مرسی که بهم فهموندی هنوز خودم و بقیه پیشت ابرویی داریم..

مرسی..به حاجتم رسیدم..خیلی زود...

زنده موند...

اما خدایا..

بین ۴ تا چیز: صداقت انسانیت احساس..ایمان!


احساسم بغض ازش موند..

از صداقتم یه سکوت باقی موند...

و با انسانیتم بازی کردن...

مهم نیست مگه نه؟!


مهم اینه که تورو دارم..مهم اینه که تو هستی..

مهم اینه که بازم بغلم کردی...بغل تو...خدا...

دوست دارم..بیشتر از هر روز حست کردم...


گاهی باید کم باشی...اونقدر کم که کم بودنت احساس شه..نه اینکه نیست بشی و نبودنت عادت شه...

نیستم...نمیدونم تا کی...تا وقتی که بتونم زخمی رو که ادما جا گذاشتن درمون کنم...

نیستم...توی این مدت هم وب رو میدم دست هاجر ماهم...

واسم دعا کنید...محتاج دعاتونم..

دلم براتون تنگ میشه...

یا حق..

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــدیـــــــــــــــــــــــا شــــــــــــــــــکـــــــــــــــــرت برای همه چــــــــــــیــــــز

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 23:30 توسط ღ♥ღ! عروسک خدا!ღ♥ღ |